راستشو بخواین...بعد یه کم خستگی و رخوت...تنوع چیز دلچسبیه.واسه همین...رفتم سوما رو تحت یه سرویس وبلاگ دیگه ثبت کردم.کار با اون راحت تره...مضاف به اینکه امکانات بیشتری هم داره...
این وبلاگ رو حذف نمیکنم...چون با اون با خیلی ها آشنا شدم...به احترام اونا و خاطره ی سبزشون این وبلاگ رو نگه میدارم.اگه ممکنه از این به بعد منت بذارین و به این آدرس بیاین:
سلام…باز من بعد نود و بوقی برگشتم.خودم خیلی خوب میدونم که وبلاگنویس خوبی نیستم،اما به خودم امیدواری میدم که چند نفری هستن که نوشته های منو بخونن. وقتی به شمارشگر(کانتر)وبلاگم سرمیزنم،کلی به خودم امیدوار میشم.آخه 60% اونایی که از سوما دیدن میکنن،دقیقا با تایپ مستقیم عبارت http://sooooma.blogfa.com
توی مرورگرشون وارد سوما میشن و این واسه نویسنده ناشی مثل من کلی افتخاره.
بگذریم...ماه محرم هیچی نتونستم بنویسم...یعنی میتونستما...اما نمیدونم چرا ننوشتم.دنبال یه چیزای دیگه ای بودم...یه چیزی مثل اصل وجودی خودم.تاسوعا و عاشورا،برخوردم میون مردم،تا ببینم چیکار میکنن.نه تنها تاسف آور بود،بلکه گریه آوره.آخه همه دنبال چیزای ظاهری ان.پیداست که یه چیز مهم این وسط فراموش شده.حسینیه های باشکوهتر...مداحهای گرونتر...علمهای گنده تر...دسته های قمه زنی بیشتر...قربون خدا برم...چقدر روی زمین غریبه...من که اون میون خدایی ندیدم.
از کارناوالهای به راه افتاده،حالم به هم میخوره.بیشتر شبیه به سخره گرفتن یه حقیقت روشنه تا یه عزاداری...توی هاگیرواگیر عزاداری و اینا...به علت تقارن انتقاد شدیداللحن من از عزاداری مسلمونای شناسنامه ای و شایعه زرتشتی شدن من، باعث شد که خیلی از دوستان و آشنایان،حتی پدر و مادرم باور کنن که من زرتشتی شدم.واکنش همه برام طبیعی بود و میدونستم که واکنش اونا چیه،بجز یه نفر و اون یه نفر کسی نبود،جز...«آیدا».شبی که قرار شد که با هم صحبت کنیم،عینهو برج زهرمار(ببخشین...این تنها واژه ای بود که به ذهنم رسید)منو مواخذه کرد که آیا زرتشتی شدم یا نه؟اونقدر ناراحتی و تا حدودی خشم رو از کلامش حس کردم که جا خوردم،ولی چیزی به دل نگرفتم.چون اگه بخوام هر چیزی رو به دل بگیرم،رودل میکنم. جدای شوخی،اصلا انتظار نداشتم.آخه اون یه شکاک تمام عیاره...به همه چیز مشکوکه.فکر میکنم به تنها چیزی که شک نداره، وجود خداست.خلاصه با چنان عتابی با من سخن گفت که به من توی 5 دقیقه برق آسا حرفاشو زد و رفت.اولش فکر کردم شوخیه،اما متوجه شدم که قضیه کاملا جدیه...
گذشت و گذشت...تا یه شب که هجوم این افکار اذیتم میکرد،نه اینکه دیگران درباره ام چی فکر میکنن،اینکه مردم چقدر همه چیزو ظاهری میبینن(لطفا برنخوره)...سر سجاده نماز بودم،سلام و تشهد دادم و طبق معمول به جای دعای عربی،به زبون خودم با خدا حرف میزنم.خیلی با هم رفیقیم.انگار نه انگار که اون همه وجوده و من وجود بی وجودی که روبروی اونم.بهش میگم:«خدایا...اگه من کشورم رو بی ریا تا پای جون دوست دارم...اگه پیشینه کشورم رو میشناسم و سعی میکنم در موردشون تحقیق کنم و بیشتر بشناسمش...اگه«اوستا»رو میخونم...یعنی زرتشتی ام؟...آره من زرتشتی ام...خدایا اگه به کلیسا میرم...اگه دوستای مسیحی دارم...اگه«انجیل» رو میخونم...یعنی مسیحی ام؟...آره من مسیحی ام...خدایا اگه به طرفداری دوست سنی مذهبم با استادم دعوا کردم...یعنی من سنی مذهبم؟...آره من سنی مذهبم...خدایا تو از دل من خبر داری.به عنوان یه شیعه دوازده امامی سر سجاده تو نشستم.تو رو به این راحتیها بدست نیاوردم که به این آسونیها از دستت بدم.هیچوقت مثل اونایی نبودم که از بچگی بهشون یاد دادن که صورتی بشورن و آرنجی خیس کنن و مویی تر کنن و پایی...من تو رو از لابلای پوچی و بی دینی و شرک عمدی به دست آوردم.من واقعا تو رو احساس میکنم.گرمی حضورتو...حضوری شیرین...یه شیرنی دلچسب...»
راسشتو بخواین از خشک مذهبی بدم میاد و هیچوقت دوست نداشتم که یه خشک مذهب باشم و نبودم،چون برام فرقه«خوارج»رو تداعی میکنه.با خشک مذهبی،آدم به خدا نزدیک نمیشه که هیچ دورتر هم میشه.سعی کردم که خدا همه جای زندگیم حضور داشته باشه.سر سجاده نماز...هنگام کتاب خوندن...هنگام ترجمه کردن...و هر چیزی که دوستش دارم.خدا همه اینجاهایی که گفتم حضور پررنگتری واسه من داره.واسه همینه که به کارهایی که بهشون علاقه مندم رسیدگی میکنم،حضور خدا رو واقعا حس میکنم.
چند وقت پیشا ترجمه کتاب«شازده کوچولو»اثر جاودانه«آنتوان دوسنت اگزوپری»رو تموم کردم.گرچه قبلا هزاربار خونده بودمش،اما ترجمه ای که ازش خونده بودم،واسم نامانوس بود.واسه همین دست به کار شدم و از روی متن انگلیسی اون کتاب رو ترجمه کردم.البته متن اصلی اون به زبون فرانسوی هست،از اونجایی که من زبون فرانسوی نمیدونم،اون کتاب رو از روی متن انگلیسی ترجمه اش کردم.یه گوشه چشمی هم به ترجمه استاد«احمد شاملو»داشتم.گرچه ترجمه ایشون یه خورده کلمات غیر مصطلح توش زیاد بود،ولی واقعا کمک حالم شد.به قول خانوم«فرزانه طاهری»همسر مرحوم«هوشنگ گلشیری»:«مترجم،دقیقترین خواننده است». نمیدونم این کتاب رو خوندین یا نه...اما واقعا یه کتاب دوست داشتنیه و میتونه یه هدیه خوب برای کسانی باشه که خیلی دوستشون دارین،باشه.این کتاب بلندترین مفاهیم انسانی رو به زبون کاملا ساده بیان میکنه.هر بار که این کتاب رو تا آخر خوندم،اشک امونم نداد...باید اشاره کنم که این کتاب رو فقط باید آدم کوچولوها بخونن،اونایی که قلبشون بچه است.اونایی که هنوز پاکی و صداقتشون رو به این دنیای فانی نفروختن.این کتاب مال آدم بزرگا نیست.اونا این کتاب رو درک نمیکنن...
خب بهتره که بحث رو عوض کنم...این ویندوز یاد گرفتن مادر ما هم واسه ما دردسر شد.چرا؟...ماجرا از اونجا شروع شد که مادرم تصمیم گرفت که به جمع یادگیران تکنولوژی برتر بپیونده و کار با رایانه رو یاد بگیره و ساده ترین کار توی ایران،یادگیری ویندوزه.یکی از درسهای اولیه ویندوز هم فرمان« delete»و«shift+ delete»هست.مادر عزیز ما هم نه گذاشت،نه برداشت،پوشه خصوصی ما رو«shift+ delete»کرد.چیز چندان خصوصی توش نبود.فقط فایلهای مورد علاقه ام و همه نوشته هام توی اون بود،چه اونایی که نوشته بودم و چه اونایی که قرار بود،بعدا بذارمشون توی وبلاگم...خلاصه مادر گرامی ما حدود 4 گیگ از فایلهای ما رو پاک فرمودند.اصلا ارزشش رو نداشت که به خاطر چند تا فایل ناقابل،با مادرم اوقات تلخی کنم.البته اصلا به روش نیاوردم،ولی تا عمق جون سوختم...
من اعتقاد دارم که نوشتن درست مثل نقاشی کردن میمونه.چیزی که مینویسی،اگه بخوای دوباره عین اون بنویسی،نمیشه.مگه اینکه بخوای کپی کاری کنی.نتیجه اخلاقی اینکه من دوباره نمیتونم مثل اون نوشته هایی که از دستم رفت،بنویسم.اما امیدم رو از دست نمیدم.همیشه سوژه واسه نوشتن هست و شما همیشه میتونید نوشته های ناشیانه منو بخونید.
یکی از این سوژه ها نامه ای بود که چندی پیش،وقتی که شمال بودم،کاملا اتفاقی به دستم رسید.این نامه واقعیه و من به دلیل نداشتن اسکنر،نتونستم این نامه رو اسکن کنم و عکس اون رو توی وبلاگم بذارم.تا شما متوجه صحت و سقم اون بشین. این نامه به همون اندازه که واقعیه،خنده دار هم هست و البته یه خورده هم ناراحت کننده.چون این نامه،نامه خودکشی یه دختر هست.قبل از اینکه این نامه رو با هم بخونیم،من یکی دوتا توضیح کوچولو بدم که قضیه یه خورده روشنتر بشه:
1)این دختر ربط چندانی به من نداره(که از این بابت کلی خوشحالم)
2)قضیه از اونجا شروع میشه که یه دختر و پسر به صورت کاملا اتفاقی همدیگه رو ملاقات میکنن.برای پسرک این تنها یه ارتباط ساده است،اما دخترک از پسرک خوشش میاد.خصوصا اینکه از پسرک تحقیق میکنه و متوجه میشه که پسرک،از خانواده ای فرهنگی و بسیار خوشنامه.طبیعیه که دخترک دست و پای بیشتری بزنه که اون پسرک رو به چنگ بیاره،اما از اونجایی که پسرک دل نبسته و نمیخواد هم که دل ببنده،کار به اینجا کشیده.این داستان گرچه فیلم هندی تهوع آوریه،اما واقعیته.
3)راستشو بخواین این نامه برای نمونه،حتی یه علامت نوشتاری هم نداشت.بعید نبود که غلط املایی هم داشته باشه.اما به متن اون نامه دست نزدم، هیچ چیز نه کم کردم و نه زیاد،چون قراره درباره این نامه صحبت کنیم.
4)استنباطهای من از این نامه کاملا بیطرفانه است.لطفا نظرات شما هم اینچنین باشه.چون من اصلا حوصله ی دعوای جنسیتی رو ندارم.
حالا با هم نامه رو میخونیم و بیشتر درباره اش صحبت میکنیم:
فلانی عزیزم
زنگ زده بودم،بهت بگم،دارم میرم،محل خودمون.اونجا یه قرص برنج تهیه کنم.میخواستم تو منصرفم کنی.میخواستم بگی که حرفایی که اونروز زده بودی،از ته دلت نبود.میخواستم بگی که هنوز دوستم داری...اما مثل همیشه اشتباه فکر میکردم.
بدون در تمام این مدت،دوستت داشتم و برات میمردم.حالا هم میخوام بمیرم.اما نه برای تو،برای اینکه از عذاب خلاص بشم.
من نمیدونم،اما هر کس که باعث شد که تو جلو روم واستی و بگی دیگه منو نمیخوای رو هیچوقت نمیبخشم.چه روی خاک باشم و چه زیر خاک.
دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم
همیشه.
خداحافظ
چه کسی باور کرد،جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد.
برای تو نفس میکشیدم،حالا که تو رو ندارم،نمیخوام نفس بکشم
از طرف فلانی
نامه کاملا احساساتی،دختربچگونه و سرشار خودخواهی و عدم توجه به خواسته دیگرانه است.تظاهر به استیصال و استغاثه دروغین به عنوان حربه ای دخترونه،و شاید هم به عنوان تیری توی تاریکی.چیدمان جملات،جوریه که دل خواننده رو به رحم بیاره.صد البته این نامه کاملا فکر نشده نوشته شده و بر اساس تراوشات لحظه ای فرد بوده.آوردن شعری که خواننده اون«محسن چاوشی»هست،نشاندهنده اینه که نمیتونه پشتوانه ادبی چندان قوی داشته باشه.
بارها و بارها از شگردها و ویژگیهای شخصیتی زنونه(البته بیشتر دخترونه)توی این نامه مشاهده و به اون اعتراف میشه.از حسادت گرفته تا اینکه کارهای مورد علاقه دختر رو،فرد مقابل انجام بده.به عبارت دیگه دوست داره،بیشتر بهش محبت بشه تا اینکه خودش محبت کنه.به عبارت ساده تر اون دوست داره که تنها مصرف کننده و مفعول یه اتفاق باشه نه فاعل اون.نمیدونم نظرتون چیه.هر کسی نظرخودشو داره.اما خوشبختانه یا بدبختانه،اون دختر الان زنده است و خودکشی هم نکرده...
خیلی وقت بود که روزنوشت ننوشته بودم،انگار روزنوشت خونم کم شده... چند روز پیش اتفاقاتی برام افتاد که باورش برای خودم هم سخته چه برسه به شما...اما چون نوشتن من همیشه بر اساس این بنا شده که نه دروغ بنویسم و نه دروغ رو اشاعه بدم،تصمیم گرفتم که اتفاقات اون روزم رو با تلخیص تمام بنویسم...
القصه...اون شب تا دیروقت بیدار بودم.داشتم زبان فنی میخوندم،آخرین امتحانمه. استادم،خانوم هاشمی به من گفته که اگه از20 کمتر بگیرم،بهم صفر میده.منم چون زبانم بدک نیست،داشتم تا دیروقت مروری میکردم که روز امتحان یه نمره 20 رو صاحاب بشم.پای کتاب و جزوه خوابم برد.ساعت 09:00 از خواب بیدار شدم.صورت رو نشسته،بساط رو آماده کردم و رفتم حموم.آخ چه حالی داد...جونم تازه شد.از حموم که دراومدم،گفتم یه صفایی به صورتم بدم.ژل صورت رو زدم،اما وسط کار پشیمون شدم و یه پروفسوری از وسط ته ریشم درآوردم،تا تنوعی بشه.یه کم درس خوندم،تا اینکه فاطمه زنگ زد.آهنگ صداش خیلی باحاله.صداش درست عین اون دختره توی فیلم«نفس عمیق»که اسمش آیدا بود،میمونه.به همون تندی صحبت میکنه،گاهی اوقات اونقدر از حرف زدنش عقب می افتم که احساس میکنم که هیچی از حرفاش نفهمیدم.ته لهجه گیلکی که داره،شیرین زبونترش کرده.دلش خیلی پر بود.دقیقا یک ساعت و هفده دقیقه حرف زد.من تقریبا فقط شنونده بودم.یه خواهر بی ریا و مهربونه. اگه به خوبیش ایمان نداشتم،با اینکه دنیای من و اون خیلی فرق داره،یه ساعت پای حرفاش نمینشستم.از تلفن که فارغ شدم،همخونه هام داشتن فیلم«saw1,2»رو میدیدن.منم چون از دیدن دل و روده و تکه تکه شدن آدمها حالم به هم میخوره،رفتم اتاق و روی تخت ولو شدم و یه کم SMSپرونی کردم.نمیدونم چرا بی حوصله بودم.با اینکه غذا درست کردن نوبت من نبود،اما کوکو درست کردم و ناهار نخورده از خونه زدم بیرون.
همینجوری قدم میزدم که به یه کافی نت برخوردم.اول سوما و مسنجرم و بعد رفتم صفحه کلوبم رو چک کردم.در کمال تعجب دیدم که «بهرام عظیمی»،کارگردان انیمیشنهای طرح ترافیک(داداش سیا و اینا)،واسم پیغام گذاشته. بعد دوستم آبتین،بهم پی ام داد.اون توی رشت فیلمسازی میخونه و الان سه ساله که زرتشتی شده.گفتگوی بسیار شیرینی داشتیم.میگفت:«تو که اینقدر به فرهنگ ایرانی علاقه داری،چرا نوشته هاتو کاملا فارسی نمینویسی؟»گفتم:«نوشتار وبلاگ من برخلاف نوع تفکر منه،اما احساس میکنم باید یه حرفایی رو بزنم.حرفایی که یه عده بشنون.آدمها دوست دارن با زبون ساده باهاشون صحبت بشه و خیلی حاشیه رو دوست ندارن و خیلی هم دنبال مطلب نگردن...»حرفامو تایید میکنه و میگه:«من اگه دایره لغات تو رو داشتم،به هیچ وجه از واژه های بیگانه استفاده نمیکردم...هرکی نشناستت فکر میکنه که تو زرتشتی هستی...»میخندم و میگم:«من توی ارتباطم با انسانهایی که هضم این نوع میهن پرستی براشون سخته، نمیتونم به پارسی ناب صحبت کنم،چون ممکنه که همون یه ذره اعتقادی رو هم که دارن از دست بدن.وگرنه الان یه طرح بسیار جالب دارم که میخوام یه فرهنگ واژگان پارسی بنویسم که معنی کلمات بیگانه رو به پارسی اصیل رو دارا باشه،که البته کار راحتی نیست.درثانی،الان هم من فرق چندانی با یه زرتشتی ندارم.آیین نیاکانم افتخار منه.اوستا...تورات...انجیل...قرآن...همه از یه نفر سخن گفتن.پس لقمه رو دور دهنم نمیپیچونم...»و بعد همنوا با هم این شعر شاهنشاه توس رو میخونیم:
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیده است کار
که چرخ کیانی کند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
کلی با هم حرف زدیم.از کافی نت که فارغ شدم دوستم جواد بهم زنگ زد. گفت که بیام دانشگاه.منم قدم زنان به دانشگاه رفتم.خیلی راه نبود.دم دمای ظهر،اراک خلوته. کوچه پس کوچه های فرعی که پرنده پر نمیزنه.داشتم توی کوچه خلوت،توی ذهنم یه شعر حافظ رو مرور میکردم:
بیا تا گل برافشانیم می در ساغر اندازیم
فلک را تا سقف بشکافیم طرحی نو دراندازیم...
که یهو دو تا غول بیابونی جلوی راهمو گرفتن.یکی از پشت دستامو گرفت و اون یکی چاقو رو گذاشت زیر گلوم و با لهجه غلیظ و خنده دار اراکی گفت:«هرچی پول داری بده...»اونقدر خر زور بودکه نتونستم هیچ تکونی بخورم.معتاد بودن،اما نه معتاد تریاک. فکر میکنم کرک میکشیدن.بدجوری مخشون چت بود.توی جیبم 8-9 هزار تومن بیشتر نبود.دست کرد توی جیب راستم و هر چی اسکناس توش بود برداشت.اولش خیلی مقاومت کردم،اما راه به جایی نبردم،احساس میکردم اگه یه کم دیگه پافشاری کنم،دیگه سومایی نیست که الان اینا رو براتون بنویسه.تازه...زورم میومد که به خاطر 8-9 هزار تومن نه اصلا 10 هزار تومن زخمی بشم یا بمیرم.یه ماشین از ته کوچه وارد کوچه شد.گمونم ما رو دید،اما محل نذاشت.اون دو نفر هم تا ماشین رو دیدن فلنگ رو بستن.شانس آوردم که دست توی جیبای دیگه ام نکردن،وگرنه،گوشی و خیلی چیزای دیگه گیرشون میومد.اونقدر از اون واقعه ی مزخرف خنده ام گرفته بود که هیچ عکس العملی انجام ندادم.نمیدونم چرا همش میخندیدم.به اولین کیوسک تلفن که رسیدم خواستم به 110 زنگ بزنم.دیدم که کارت تلفن ندارم.بعد یادم اومد که بدون کارت هم میشه این شماره رو گرفت.ماجرا رو اطلاع دادم و اونا هم پس از یه وعده سر خرمن گوشی رو گذاشتن.
توی دانشگاه جواد رو دیدم.ماجرا رو خلاصه براش تعریف کردم و به شوخی بهش گفتم:«شما اراکیها ادعا میکنین که بهترین ویژگیتون اینه که غریب کش نیستین،اتفاقا بزرگترین بدیتون اینه که غریب کشین...» هزار و یک رنگ عوض کرد و شروع کرد به فلسفه بافی و دفاع که ما اراکیها فلان کارها رو کردیم و بهمان چیزها رو بهمون نسبت میدن و این واقعیت نداره و کلی از اراک و اراکی تعریف کرد.گرچه من اون حرفها رو به شوخی زده بودم و اصلا اعتقادی بهش نداشتم،اما این واقعیت روی توی دلم گفتم:«مردمان هیچ شهری رو ندیدم که اینقدر نسبت به شهرشون تعصب داشته باشن.شهری که هیچی به جز صنعت نداره و قدمتش حداکثر 300 ساله،چه دلیلی برای هویت تاریخیش داره؟تنها افتخار اراکیها اینه که«امیرکبیر»اراکیه،که اراکی نیست و اصالتا«فراهان»یه.معلوم نیست به چیشون مینازن...»
جواد یه کلمه از حرفامو باور نکرده بود.مهم نبود.مهم این بود که واقعیت چی بود،نه اینکه ذهنیت بقیه چیه.خط 11 رو گرفتم و همینجور بی هدف قدم میزدم.به خیلی چیزا فکر کردم.نمیدونستم کجا میرم.به خودم که اومدم،دیدم که دم مغازه صاحبخونه سابقم آقای«خندابی»، هستم.به رسم ادب و مرام داخل مغازه شدم.خیلی تحویلم گرفت.آخه مستاجر سر به زیری بودم.خصوصا که مستاجرای بعد از من،کلی اذیتش کردن،بیشتر پیشش عزیز شدم.بعد یه مدت خداحافظی کردم و پیاده تا خونه گز کردم.وقتی خونه رسیدم،ساعت 20:45 بود. چیزی بروز ندادم.مثل همیشه صم بکم نشستم و بیخیال همه به کارهام رسیدگی کردم.همخونه هام هم به سکوت همیشگی من عادت کردن.نزدیکیهای ساعت 22:00 بود که شهروز استاد گیتار همخونه ام،کیارش به همراه همسرش آرزو خانوم اومد خونمون مهمونی.شهروز و همسرش عضو یه شرکت هرمی هستن.من گروه خونم اصلا به این کارا نمیخوره.اما به دلیل روابط عمومی بالا(بزنم به تخته)،واسه هر شرکت هرمی که فکرشو بکنین پرزنت شدم و اونایی که منو پرزنت کردن،روابط عمومی منو برگ برنده ای برای خودشون میدونستن و اینکه اگه زیرمجموعه شون بشم،چه سود بالایی که نمیبرن،اما الحمدالله و المنه ما دم لای تله ندادیم.مهمونی خوبی بود. شهروز خیلی خوب گیتار میزنه.با اصرار بچه ها و البته درخواست همسرش،واسمون یه آهنگ نواخت.آهنگ hotel california رو با استادی تمام اجرا کرد.اما موسیقی اصیل ایرانی شیرینی و زیبایی خاص خودشو داره.همسر شهروز عین بچه ها میمونه.پاک و بی آلایش و خیلی پر جنب و جوشه.من که دلیل آرامش بی اندازه شهروز رو وجود همسرش میدونم.حدود 5 ساله که ازدواج کردن.وقتی کنار شهروز هست،بی اختیار دستشو توی دستش میگیره(که البته لزومی هم نداره)،برای هر حرفی که میزنه با نگاهی عاشقانه و معنی دار،از شهروز تاییدیه میگیره و حرفشو ادامه میده...
طبق معمول ساکت نشسته بودم و به آدمهای دور و برم نگاه میکردم.به اینکه درون اونا چی میگذره و اینکه دارن به چی فکر میکنن،فکر میکردم.که یهو آرزو خانوم از من پرسید که چرا اینقدر ساکتم؟...جواب درستی ندادم.همخونه ام احسان پرید وسط حرفمون و گفت:«تازه...سه چهار هفته است که روحیه اش خوب شده...من دو ساله که میشناسمش...توی این مدت کمه که،ما خنده هاشو دیدیم...»خیلی از حرفای احسان خوشم نیومد،اما راست میگفت.چند وقتیه که احساس خیییییییییلی خوبی دارم.هر کاری که اراده میکنم،انجام میشه.یهو دلم هوای آقای اکبری،استاد«یوگا و ریکی»مو میکنه.به محض اینکه برم شمال،حتما میرم پیشش...
شام هم واسه شهروز اینا جوجه کباب آماده کردیم.مهمونی خیلی خوبی بود.خیلی خوش گذشت.با اینکه خونه ما همیشه مهمون هست(بهتر بگم،کاروانسراست)،اما کمتر مهمونی اینقدر دلچسب میشه.وقایع اون روز مثل برق از جلوی چشمام میگذره.اتفاقاتی که هیچ ربطی به هم نداشتن.لبخندی میزنم و یه روز دیگه هم گذشت...
سلام...توی دنیای همخونگی من و دوستم کیارش میشینیم و از روزگار و ویژگیهای خوب و بد همدیگه میگیم.مثلا میگه:«تو هیچیت به آدمیزاد نرفته...»میگم:«چرا خب.....؟»میگه:«کی روز رو میذاره یک نصفه شب به بعد مینویسه...؟»میگم:«خب این ویژگی منه...هر کسی یه خلق و خو و منشی داره...»میگه:«اینو کسی میگه یه خورده عادی باشه و تو اصلا عادی نیستی...عادی که نیستی هیچ،عجیب غریبم هستی...»قیافه مو کج و کوله میکنم و بهش میگم:«مثلا چه جوری ام؟...»میگه: «ببین اینایی که میگم تناسبی با هم دارن یا نه...با همه احساسی بودنت،خیلی دلیل گرا هستی و سعی میکنی که منطقی باشی...واسه همین،گاهی اوقات آدم فکر میکنه که توی قلبت سنگه،در حالی که اوناییکه میشناسنت،میدونن چقدر مهربونی ...منطقت هم یه جوریه که کمتر کسی درکش میکنه...آدم وقتی که پای صحبتات میشینه چیزای عجیب غریبی میشنوه.از فلسفه وجود انسان گرفته تا فرق دین و مکتب و ایدئولوژی...جالب اینکه وسط اینا یهو بچه میشی...یاد کارتونهای بچگیت میفتی...«گربه کلندک»و«افسانه توشیشان»و...به شدت به ادبیات و موسیقی اصیل ایرانی علاقه داری اما گاهی اوقات turn the page یا unforgiven متالیکا گوش میدی،کلا علائق و سیلقه عجیب غریبی داری...همه تو رو به عنوان یه فراموشکار میشناسنت،اما من متوجه شدم تو اصلا فراموشکار نیستی،اتفاقا بسیار ریزبین هستی.چیزی رو از یاد میبری که حوصله شو نداری یا احساس میکنی که خیلی توی زندگیت تاثیر نداره...آدمی به روحیه لطیف تو چرا باید حیوون محبوبش مار باشه و رنگ محبوبش سیاه(و نه مشکی)؟...خلاصه اینو بگم که اونقدر تناقض داری که آدم میمونه باهات چه رفتاری داشته باشه،از افکارت گرفته تا حرف زدن و نوشته ها...و خیلی و خیلی چیزای دیگه....من کاملا به مادرت حق میدم که به تو بگه که اصلا نمیشناستت...»توی دلم به خودم گفتم:«همه اینا من بودم؟...»
به دوستم کیارش حق میدم.یه جاهاییشو کاملادرست میگفت،ولی یه جاهاییش ذهنیت خودش بود نه واقعیت.بگذریم...این نوشته ای که میخونین،نمیدونم واسه چی نوشتمش.خیلی جدید نیست...احساس خاصی نسبت بهش ندارم.در موردش هم توضیح نمیدم،چون هر چی بگم موضوعش لو میره و این اصلا خوب نیست.
عشق کافی نیست
وقتی میبینمش،دست و پایم را گم میکنم.تمام بدنم میلرزد.زبانم بندمی آید.ضربان قلبم تندتر میشود.نمیدانم تاحالا عاشق شده اید یا نه؟و آن معشوق یا معشوقه،محل سگ هم بهتان نگذارد؟آن هم به خاطر اینکه فاصله طبقاتی مان زیاد است.نمیدانم چرا مهرش به دلم نشسته است؟تقصیر من که نیست.هر چه سعی میکنم که از دلم بیرونش کنم نمیتوانم،نمیشود که نمیشود.عهد کردم که اگر بدستش آوردم،هر جا که خواست،ببرمش.شبی نیست که با یادش نخوابم.چند بار نزدیک بود بخاطرش تصادف کنم.قضییه این بود که در یک بلوار شلوغ،دیدمش.حواسم پرت شد.محو او شدم.یک ماشین با سرعت زیاد جلوی پایم ترمز کرد.چیزی نمانده بود که تصادف کنم.راننده فریاد زد:«مگه عاشقی؟...»حواسم اصلا به اتفاقات اطرافم نبود.فقط آرزو میکردم که یک دقیقه دل سیر معشوقم را ببینم،تا شاید آرامتر شوم.اما بی وفا نزدیکم که میشود، ابراز وجود میکند و با سرعت هر چه تمامتر غیب میشود.همه میدانستند که عاشقش هستم.اما هر کسی سعی میکرد که مهرش را از دلم بیرون کند.همه نصیحتم میکردند:«بابا...او لقمه دهانت نیست»
وقتی چادر مشکی اش را به سر میکند،دلم هری میریزد.ولی کم کم دارم متوجه اختلاف طبقاتی مان میشوم....اما به دستش می آورم...شنیده ام که با اقساط بلند مدت آن را میفروشند...روزی میرسد که من خودرو محبوبم،«ماکسیما»را میخرم...
سلام...تو هفته پیش اتفاقی افتاد که کلی کیف کردم و اون اعدام صدام حسین بود. من خودم به شخصه دوست داشتم که دم دستم بود تا جرواجرش میکردم البته با چاقو(چاقو رو واسه این آوردم که سوءتفاهم نشه
).به همین مناسبتُاین پست رو نوشتم.
نشدی که انجام شد
ظهر 31 شهریور سال 59 هواپیماهای جنگنده عراقی،شهرهای غربی و بخشی از فرودگاه«مهرآباد»رو بمبارون کردن و با این عملشون رسما اعلام کردن:«ما میخوایم با شما بجنگیم».عراقیها از این عملیاتشون،کلی خرکیف میشن و از اینکه با نامردی تونسته بودن به ایران بیان و برگردن با دمشون گردو میشکستن.اما این خوشحالی به 24 ساعت نکشید.اول مهر،نیروی هوایی ایران،برای اینکه نشون بده که با بد کسی در افتادن،ضربه شستی نشون اون بعثیهای سوسمارخور نشون داد که مو به هیکل خیکی شون سیخ شد.بیش از 140 هواپیمای جنگنده که اکثر خلبانهای اونا قبل از انقلاب در آمریکا و اسراییل آموزش دیده بودن،رفتن و جد و آباد عراقیها رو با هم پیوند دادن.این هواپیماها همه چیزای جنگی که توی عراق بود،نیست و نابود میکنن و به ایران عزیز برمیگردن.توی این عملیات،خلبانها و فرماندهان نیروی هوایی ایران،به دنیا نشون دادن که بلدن بی نظیرترین عملیات هوایی تاریخ رو از نظر تعداد هواپیماها،بعد از جنگ دوم جهانی انجام بدن.
عراقیها هم مغزهای یه مثقالی شونو به کار انداختن و پس از چند ماه جر دادن خودشون،به این نتیجه رسیدن که باید هواپیما و تجهیزات مهم جنگی رو در دورترین نقطه از مرز ایران و عراق(یعنی نزدیکیهای مرز عراق و اردن)قایم کنن.عراقیها از «شوروی»کلی هواپیما و تجهیزات جنگی خریدن و با چیزای باقیمونده در مجموعه پایگاهی به نام«H3»(چون جمعا سه پایگاه در کنار هم بود).بالاخره قارقارکهای مامانی عراقی رو در یکی از این پایگاهها به نام«الولید»پنهون میکنن و تا«عقابهای تیزپرواز ایران زمین»بی خیال شکار اونا بشن.اما غافل از اینکه ایرانیها میخوان به دنیا نشون بدن که علاوه بر تعداد هواپیما،بلدن از لحاظ استراتژیک هم بی نظیرترین عملیات هوایی تاریخ رو انجام بدن.(تموم مدتی که این مقاله رو مینوشتم،الماسهای شوق توی چشمهام میرقصیدن و قلبم با چنان شور و افتخاری می تپید که کم نظیر بود.)
برای ما ایرانیها چیزی به نام«نشد»وجود نداره.اگه کمی امکانات داشته باشیم،مثل سوسولهای غربی نیستیم که اینقدر پز میدن.به همین منظور بر و بچز نیروی هوایی تصمیم گرفتن که یه بار دیگه پوز بعثیها رو به خاک بمالونن.نیروی هوایی ایران تصمیم گرفت که پایگاه الولید بفرسته هوا،تا از این به بعد عراقیها،اضافی تناول نکنن.
انجام این عملیات چند تا مشکل بزرگ داشت.اول از همه این بود که در کوتاه ترین مسیر از مرز ایران و عراق، 700 کیلومتر تا«H3»راه بود و اگه از این راه میرفتن،مطمئنا رادارهای قوی عراقی اونا رو شناسایی میکردن و بعدشم که معلوم بود.جدای اینا، دوری راه برای جنگنده های ایرانی،کمبود سوخت رو هم به همراه داشت.مغز ایرانی به کار افتاد،تنها راه حل استفاده از یه هواپیمای«بوئینگ»به عنوان سوخت رسان بود.یه مشکل دیگه این بود که بوئینگ یه هواپیمای مسافربریه که نه قدرت مانور بالا داره و نه قدرت دفاع از خودشو.این هواپیما باید هم در رفت و هم در برگشت عملیات، سوخت رسانی میکرد.اگه عراقیها از وظیفه بوئینگ بویی میبردن،حتما اونو میزدن.در ابتدای طرح این عملیات،روی کاغذ عملیات متوقف شد.اما خوب یادتان باشه:
«ما ایرانی هستیم و در هیچ عرصه ای برای ما نمیشود وجود ندارد»
حالا دیگه عید هم شده بود و وقت اون بود که مرحله اول عملیات،انجام بشه.8 فانتوم از پایگاه همدان به فرودگاهی در ارومیه رفتن.پایگاه«نوژه»پایگاهی بود که طرح عملیات در اونجا کلید خورد،عملیاتی که هیچ چیزش عاقلانه به نظر نمیرسید.اما باز هم میگم:«ایرانی میتونه...»
فردای اون روز،فانتومها به 4 گروه 2 تایی تقسیم شدن و راهی منطقه مرزی عراق و ترکیه میشن.چند ساعت قبل از این پرواز،بوئینگ 707 هواپیمای ملی ایران،بدون مسافر از فرودگاه شهر«لارنکا»(شهری در قبرس)بلند میشه که به ظاهر به تهران برگرده،ولی در میانه راه،مثلا گم میشه.حالا بهتره از فانتومها یه خبری بگیریم...اون 8 فانتوم،واسه اینکه توسط رادار شناسایی نشن،در ارتفاع 20 متری زمین،بین کوههای منطقه کردستان عراق جلو میرن.مرزداران عراقی و ترکیه ای فکر میکنن که این هواپیماها مال کشورهای طرف مقابله،واسه همین سرجاشون لم میدن.همزمان با این عملیات،چند جنگنده ایرانی برای پرت کردن حواس عراقیها و اینکه اون 8 فانتوم، کارشونو با خیال راحت انجام بدن،در منطقه مرزی ایلام ویراژ میدن.با این کار رادارها و پدافندهای عراقی مشغول مانور و هنرنمایی جنگنده های ایرانی میشن و فانتومها به سمت«H3»میرن.
فانتومها در زمانی از پیش تعیین شده،با بوئینگ ملاقات و سوخت گیری میکنن.بوئینگ مدام با فرودگاههای«لارنکا»و«آنکارا»(آنکارا پایتخت ترکیه است)تماس میگیره و اعلام میکنه که مسیرش رو گم کرده و دنبال یه مسیر درست میگرده.فانتومها پس از سوختگیری به سمت«H3»میرن و بوئینگ هم تا برگشتن فانتومها همون ورا چرخ میزنه،تا دوباره،فانتومها برای برگشتن به ایران عزیز،سوخت گیری کنن.
سربازایی که تونسته بودن از جنگ ایران و عراق،جون سالم به در ببرن و از افتخار به درک واصل شدن به دست ایرانیها محروم شدن،توی سایه لم داده بودن و به ریش همه اونایی که میجنگیدن،میخندیدن.8 فانتوم پس از پیمودن 1500 کیلومتر،در افق ظاهر میشن و شروع میکنن به اوج گرفتن.«H3»فقط یه پارکینگ هواپیمای جنگی بود و تقریبا خالی از هر جنگنده ای بود.سربازای بعثی فانتومها رو دیدن.
فکرشو بکنین...جاسم با زیرپوش سفید از دستشویی اومده بیرون و داره زیپ شلوارشو میبنده.هواپیماها رو میبینه و واسشون دست تکون میده.فانتومها صفیرکشون میان و دست خیس جاسم که تازه رفته بود دستشویی رو با انفجار خشک میکنن.چشم همه از حدقه در میاد که اینا از کجا اومدن.فانتومها به 4 دسته 2 تایی تقسیم میشن و چرت پایگاه الولید رو پاره میکنن.فانتومها همه بمب افکنها، «میگ»های 23،«سوخو»های 30،«تییو»های16 و 22 رو به خاکستر تبدیل میکنن. گروه دوم تجهیزات راداری رو نابود میکنن.جنگنده های ایرانی«H3»رو شخم میزنن. داس مرگ به جون عراقیها می اندازن و افتخار مرگ به دست«عقابهای تیزپرواز ایران زمین»رو به اونا اعطا میکنن.هر 8 فانتوم،بعد از انهدام کامل تجهیزات عراقیها،صحیح و سالم از همون مسیری که اومده بودن برمیگردن.حالا دیگه نوبت بوئینگ 707 ایرانه که وظیفه شو انجام بده.فانتومها در همون نقطه قبلی سوخت گیری میکنن و باز هم روی نوار مرزی عراق و ترکیه و با ارتفاع20 متری،به ایران عزیز برمیگردن.
بوئینگ وظیفه شو خوب انجام داد و به فرودگاه آنکارا اعلام میکنه که مسیرش رو پیدا کرده و خوش و خرم از طریق خاک ترکیه وارد تهران میشه.از دوباره جنگنده های ایرانی سر مرز ایران و عراق،ویراژ میدن که حواس اونا رو پرت کنن.در نزدیکی مرز ایران یکی از فانتومها به وسیله پدافند عراقیها،مورد هدف قرار میگیره.به طوری که نمیتونه خودش رو به پایگاه اصلی برسونه.واسه همین در شرایطی کاملا نامتعادل روی یه جاده اتوموبیل رو در جنوب آذربایجان غربی فرود میاد.تا اختتامیه این عملیات پیچیده،با یه شاهکاری در فرود،کامل بشه.
حالا بشنوید از عراقیها...اونا تا خبر رو میشنون.فکر میکنن از اون دروغهای اول آوریله(یه چیزی مثل دروغ سیزده خودمون که با اول آوریل مقارنه).ولی وقتی که میفهمن دروغ نیست،بند میکنن به اسراییلیها،که کار شماست.چون در جنگ سال 1967 با اعراب فرودگاههای ما رو بمباران کردین.وقتی متوجه میشن که اونا بی خبرن،تازه شستشون خبردار میشه که کار ایرانیهاست و ایرانیها بودن که اونا رو به خاک سیاه نشوندن.
به این ترتیب،پیچیده ترین عملیات هوایی تاریخ جهان،به وسیله«شیران بیشه ایران زمین»رقم خورد.
سلام...عیدتون مبارک.هم عید«قربان»و هم عید«کریسمس».قرار بود به همراه دوست مسیحیم،«آرین(ARIN)»به یه کلیسا بریم و من یه گزارش مفصل تهیه کنم، ولی گویا قسمت نشد.روزها و سالهای خوشی رو براتون آرزو میکنم.
القصه...دوستم کیارش به من میگه:«تو خیلی احمقی...»میگم:«چراااااااا؟...»میگه: «تو این همه نوشته آماده داری،ولی سالی یه دفعه آپ میکنی...»جوابش رو درست و حسابی ندادم،ولی توی دلم گفتم:«بابا...دل خوش سیری چند؟...»همین الان کلی داستان و مقاله آماده و طرح و پیش نویس چند تا داستان و مقاله طنز رو دارم،اما نمیدونم چرا بیشتر از همون چند خط نمیتونم بنویسم.نوشته هام بیشتر بوی جدیت گرفتن.نوشته هامو که مرور میکنم،خنده ام میگیره.هیچ پستی با پست بعدیش مرتبط نیست.احساس میکنم از خیلیها تخصصی تر مینویسم.حداقلش مثل بعضیا نمینویسم:«تو گوگوری منی....تو فلان منی...تو بهمان منی...»و یا:«عکسهای دوربین مخفی از دخترای خوشگل ایرونی...»سعی کردم نوشته هام در قالب عامیانه حرفای خیلی جدی رو بزنن،چون مخاطب امروز،اونم از نوع جوونش،معمولا خیلی حوصله خوندن نداره،اگرم بخونه خیلی به خودش زحمت نمیده که متنهای قابل تامل(اینو نگفتم که بگم نوشته های من اینجوری ان...یه واقعه کلی رو گفتم)بخونه...ولش کن...
بگذریم...چند وقت پیشا دوستم،عارف ترانه ی«پریشون»(با اصرار میگم که شعر نیست،چون هر چیز قافیه داری که شعر نیست و منم که شاعر نیستم)رو خوند و گفت که میخواد روش آهنگ بذاره و به یه خواننده هم بده که اونو بخونه،پیشنهاد جالبی بود.منو وسوسه کرد که منم یه آلبوم بدم.ترانه ها و آهنگاش آماده است،اما اینکه اجراشون کنم یا نه،با خداست...
از این حرفها گذشته...عجب دنیای کوچیکیه...حدود دو سال پیش در حال وبگردی بودم که به یه وبلاگ برخوردم،اهل شعر و ترانه نبودم،اما نمیدونم چرا با اینکه یه بار دیدمش،اما همیشه توی ذهنم بود که از چنین وبلاگی دیدن کردم.بعد خیلی اتفاقی با خواهر کوچیک و گلم«گلاره»آشنا شدم و پشت بند اون با«شادی»...تا همین چند هفته پیش،شادی پیشنهاد داد که یه وبلاگ مشترک داشته باشیم.با کمال تعجب دیدم،وبلاگ مشترک پیشنهادی،همون وبلاگی بود که قبلا دیده بودم.اولش وبلاگ مشترک شادی و گلاره بود،اما چون گلاره داره واسه کنکور درس میخونه(قراره میکروبیولوژی-تهران قبول بشه...ایشالله)،این وبلاگ تا حدودی بیکار شد.اما قراره که وبلاگ«مرا به یاد آر»با حضور«سوما»ی ناشی و نوشته های خوب«شادی»دوباره احیا بشه.این وبلاگ به زودی،احتمالا امروز آپ میشه.
خب دیگه،روده درازی بسه.بریم سر اصل مطلب.این مقاله ای که میخونین،از اون نوشته هاییه که خیلی دوستش دارم.امیدوارم که مفید واقع بشه.
بفرمایید نوشیدنیهای ایرانی
اهل چای هستین؟شایدم از اون دسته آدمایی هستین که نفستون به چای بنده... راستش رو بخواین،من تا موقعی که به اراک واسه تحصیل نیومده بودم،چای کیسه ای نخورده بودم.چای خارجی هم نخورده بودم.چای ایرانی یه چیز دیگه است.اینو بخاطر ایرانی بودنم نمیگم،بلکه بخاطر اینه که چای ایرانی،سر سوزن اسانس و افزودنی نداره و طعم دلنشینش،طعم واقعیه.مثل چایهای خارجی(عمدتا هندوستان و سیلان)نیست که هر سم و نگهدارنده ای رو به اسم طعم دهنده به چای بدبخت بخورونن و بدن بازار.مصرف کننده بی خبر از همه جا،کلی کیف میکنه که چای چه رنگ و طعمی داره.نمیدونه که سم داره میخوره.من که گیلانی هستم،به جز چای سالم ایرانی،چای دیگه ای رو قبول ندارم.توی گیلان ما و اون طرف شهر«لاهیجان»، نرسیده به شهر«لنگرود»،کارخونه های چای،کنار باغهای چای،کنار جاده آسفالتن. فصل چای بهاره که میشه دوست دارم،تا آخر عمرم اونجا بمونم.بوی بهشت رو میده.وقتی بوی اون چای رو استشمام میکنم،ایران رو بیشتر از همیشه دوست دارم.
وقتی نام چای رو میشنویم،اولین تصویری که به ذهنمون متبادر میشه،برگهای خشک سیاه رنگیه که اونو دم میکنن و قرمز یاقوتی توی استکان یا فنجان میریزن و قند پهلو مینوشن.چای با اینکه اصالتا گیاهی ایرانی نیست،اما متداولترین نوشیدنی ایرانیها شده.خونه ای نیست که حداقل چای رو برای پذیرایی نداشته باشه.چای خواص بسیار زیادی داره،علی الخصوص چای سبز.ولی دانشمندان میگن که بعد از غذا یا میوه چای نخورین.چون آهن بدنتون رو نیست و نابود میکنه.اما گذشته از این حرفا، چای که فقط چای سیاه نیست.ایرانیها قبل از اینکه چای توسط«کاشف السلطنه»به کشور عزیزمون بیاد،انواع نوشیدنی واسه نوشیدن داشتند،اونم با صدها خاصیت.
طرز تهیه نوشیدنیهای ایرانی
مقدار مشخص شده در هر مورد رو در یک قوری که دست کم گنجایش 3 لیوان آب سرد رو داره،بریزین.برای تسریع کار،از آب گرم یا قبلا جوشیده استفاده نکنین،چون چای طعم واقعیشو از دست میده.قوری رو روی حرارت کم بذارین،تا واسه خودش به نقطه جوش برسه.مدتش اصلا مهم نیست.مهم اینه که یه نوشیدنی سالم و طبیعی بخورین.وقتی حباب محتوی قوری پیدا شد،یعنی جوش اومده و میتونین قوری رو بردارین و روی حرارت غیر مستقیم(مثل کتری یا سماور)بذارین.چای شما باید 15 دقیقه بمونه تا دم بکشه.حالا میتونین صافش کنین و نوش جون کنین.میتونین چای(نوشیدنی)رو چند روز بعد هم مصرف کنید.نگران حجم زیادش نباشین.در ضمن،این نوشیدنیها رو میشه دو یا چند تایی با هم دم کرد،این به سلیقه و ذایقه شما بستگی داره،طعم مطلوب،بعد از یه مدت دستتون میاد.نکته مهم اینه که در ادغام یا زمان مصرف اون دقت کنین.بعضی از اونا سردی و بعضی گرمی هستن.به طبع شما بستگی داره.بهتره که این چایها در قوریهای روی یا مسی دم بکشه،چون اون ظروف هم خواص دارویی دارن.الان ظروف تفلون خونه ما سالهاست که دارن خاک میخورن.دیگ،ماهیتابه،قوری...همه مسی هستن،با همه اینا غذا خوردن یه حالی داره که نگو و نپرس.«بوعلی سینا»هم به خواص ظروف روی و مسی پی برده بود.
نوشیدنیهای شفابخش ایرانی
1)چای گل گاوزبان و سنبل طیب:گل گاوزبان(4قاشق مربا خوری)سنبل طیب(1قاشق مربا خوری)لیمو عمانی(1عدد)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص گل گاوزبان:طبیعت گرم و تر دارد،آرام بخش اعصاب،خواب آور،مسکن سر دردهای عصبی و کلیوی،ضد سودا(مالیخولیا)و ضد صفرا(بیماریهای مربوط به کیسه صفرا)
خواص سنبل طیب:طبیعت گرم دارد.ضد قولنج و ضد اسپاسم،ضد تشنج و ضد صرع(بیماری غش)،تقویت قوه باه.
2)چای زیرفون:زیرفون(1قاشق غذاخوری)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص زیرفون:طبیعت گرم دارد،برای خانمهای باردار اکیدا ممنوع است(در ضمن،مبارک باشه)،پایین آورنده فشار خون،ضد ناراحتی های عصبی و تشنجها،ضد میگرنهای مزمن،ضد بی خوابی،ضد سر درد،ضد بیماریهای ریوی،ضد زکام(یه بیماری شبیه آنفولانزا)،ضد غلظت خون،ضد استفراغ(البته گلاب به روتون)ضد رماتیسم،ضد آرتروز،ضد نقرس(قابل توجه بچه مایه دارها)،ضد سیاتیک.
3)چای به لیمو و زیرفون:به لیمو(1قاشق مربا خوری)زیرفون(1 قاشق غذاخوری)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص به لیمو:طبیعت گرم دارد،ضد سرماخوردگی،ضد ناراحتی عصبی،ضد تشنج،ضد نقرس،ضد سیاتیک،ضد غلظت خون،ضد رماتیسم،خواب آور شب،ضد میگرن،آرام بخش اعصاب،ضد تپش قلب،ضد نفخ شکم،ضد سر درد،تقویت حافظه،تقویت معده، ضد آسم،ضد اسهال(شرمنده بازم گلاب به روتون)،پایین آورنده فشارخون،شستشو دهنده کلیه.
4)چای بادرنجبویه و زیرفون:بادرنجبویه(1قاشق مربا خوری)زیرفون(1قاشق غذاخوری)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص بادرنجبویه:گیاه مورد علاقه امام علی(ع)،طبیعت بسیار گرمی دارد،در طبعهای سردتر بالابرنده فشار خون است،مقوی قلب و اعصاب،خون ساز،تقویت کننده سلولهای مغزی،فوق العاده آرام بخش،ضد صدای گوش،خواب آور،نشاط آور،ضد بیماریهای کلیه،ضد خوابهای وحشتناک،ضد بوی دهان.
5)چای بابونه:بابونه(1قاشق غذاخوری)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص بابونه:طبیعت معتدل دارد و در آب و هوای دیم،گرم و خشک است.آرام بخش اعصاب،تقویت معده و روده،ضد تب،ضد انگل،ضد یبوست(این دیگه خیلی گلاب به روتون)،مقوی مغز و اعصاب،اشتهاآور،ضد بلغم(یه نوع بیماری گوارشی)و ضد صفرا، شستشودهنده بسیار قوی کلیه.
6)چای دارچین:دارچین(چند قلم آسیاب نشده)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص دارچین:طبیعت گرم و خشک دارد،محرک اعصاب،شستشو دهنده کلیه،دفع رطوبت خلطهای رطوبتی،مفرح،تقویت قوه باه،برای پادردهای رطوبتی(مخصوص افراد مسن شمال نشین)،ضد دلهره،ضد بوی دهان،تقویت کننده کبد و معده،تاثیر استفاده دوره ای آن تا 15 سال میماند.
7)چای زنجبیل:زنجبیل(1قاشق مرباخوری،کاملا کوبیده شده،اگر آسیاب شود بهتر است)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص زنجبیل:طبیعت گرم خشک دارد،مقوی معده و آرام بخش درد معده(چای زنجبیل در این مورد پرکاربردترین نوشیدنی ایرانی توی خونه ماست)،بالابرنده فوری فشارخون،ضد ضعف اعصاب،تقویت حافظه،تنظیم ادرار،ضد رطوبت،ضد بلغم و ضد صفرا،خون ساز،ضد درد مفاصل،تقویت قوه باه،مقوی جهاز هاضمه،ضد سم غذایی، مسکن،مقوی قوای رییسه بدن.
8)چای میوه گل نسترن:میوه گل نسترن(15 عدد)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص میوه گل نسترن:طبیعت معتدل و خشک دارد،پایین آورنده فشار خون،ضد قند خون،ضد ورم و درد کلیه،شستشو دهنده کلیه،ضد سرماخوردگی،مقوی معده،ضد اسهال،سرشار از ویتامین c.
9)چای آویشن:آویشن(1قاشق غذاخوری)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص آویشن:طبیعت معتدل دارد،بالابرنده فشارخون،تقویت اعصاب،رفع کولیتهای مزمن(یه بیماری روده ای)شستشو دهنده کلیه،ضد انگل،ضد رطوبت بدن،ضد صفرا، ضد زکام،ضد سرفه،ضد آسم،اشتها آور،ضد غظلت خون،مقوی جهاز هاضمه،تقویت بینایی.
10)چای اکلیل کوهی:اکلیل کوهی(1قاشق غذاخوری)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص اکلیل کوهی:طبیعت معتدل گرم دارد،گیاهی معجزه گر،مقوی اعصاب، شستشو دهنده کلیه،ضد صفرا،ضد دلهره و اضطراب،تقویت بدن،ضد زکام،ضد آسم، ضد سیاه سرفه،مقوی معده،ضد درد رماتیسمی و استخوان و کمر،ضد سنگ کیسه صفرا.
11)چای استخودوس:استخودوس(1قاشق غذاخوری)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص استخودوس:طبیعت گرم و خشک دارد،آرام بخش اعصاب،تقویت کننده سلولهای مغز،ضد زکام،ضد آسم،ضد برونشیت،ضد میگرن،مسکن،درمان رماتیسم،شستشو دهنده کلیه،ضد اگزما(یه بیماری پوستی)،در اکثر بیماریها کاربرد دارد.
12)چای زعفران:زعفران(1قاشق مربا خوری،کوبیده)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص زعفران:طبیعت گرم و خشک دارد،بسیار مطبوع و مفرح(به جرات میتونم بگم که از بین همه این چایها که خوردم،مطبوعتره)،نشاط آور،خنده آور،مقوی قلب،محرک قوای مغزی،ضد کرم خوردگی دندان،شستشو دهنده کلیه،مقوی معده،ضد سرفه، ضد حساسیت،خلط آور.
13)چای نعناع:نعناع(1قاشق غذاخوری)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص نعناع:طبیعت معتدل و اندکی گرم دارد،خوشبو کننده دهان،مفرح،ضد اسهال، ضد استفراغ،ضد نفخ معده،آرام کننده روده،برای رفع خستگی،برای رفع ناراحتیهای کیسه صفرا،برای رفع ناراحتیهای ریوی،ضد تنگی نفس و ضد آسم،ضد سرفه.
14)چای شلتوک(برنجی که پوستش را در نیاورده باشند):شلتوک(1قاشق غذاخوری)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص شلتوک:طبیعت گرم دارد،برای همه خانمها اکیدا ممنوع،سرشار از ویتامینهای سری B یعنی B1,B2,B6,B12،جلوگیری از سفید شدن مو و ریزش موی سر،ضد یبوست مزمن.
15)چای گلپر:گلپر(1قاشق مربا خوری،کوبیده)دو لیوان آب سرد و مقداری نبات.
خواص گلپر:طبیعت گرم و خشک دارد،اشتهاآور،کمک به هضم غذا،تقویت کننده عالی حافظه،ضد صرع قوی،ضد فراموشی،ضد انواع اسهال،تقویت قوه باه،ضد تنبلی معده،ضد جوش و دمل.
امیدوارم از نوشیدنیهای بسیار مطبوع ایرانی لذت ببرین.اما بخاطر داشته باشین که همون قدر که داروهای شیمیایی مضر هستن،داروهای گیاهی هم بی تاثیر نیستن. در مصرف اونا زیاده روی نکنین.اگه میخواین طعم اونا رو امتحان کنین،یه سری به نزدیکترین عطاری به خونه تون بزنین...
منابع و مآخذ
1)طب النبی
2)وسایل الشیعه
3)طب الصادق
4)طب الرضا
5)طب الکبیر
6)الحاوی(زکریای رازی)
سلام...الان که دارم این پیشگفتار رو مینویسم،ساعت 07:20 دقیقه است.تمام دیشب رو چشم بر هم نذاشتم و داشتم به وقایع این چند روزه فکر میکردم.دلم گرفته...ولی انگار مجبورم به همه دروغ بگم که چقدر شادم و خنده های تصنعی تحویلشون بدم.واسه اینکه سرزندگی و شادابیمو نشون بدم،با کمال پررویی و وقاحت رفتم یه رادیوی اینترنتی(پادکست)ثبت نام کردم و به محض اینکه نرم افزارهای میکس صدای مورد نظرم رو پیدا کردم،اون رو به موازات وبلاگم پیش خواهم برد.مخلص کلام اینکه نگاه کنین من چقدر شادم...احتمالا صدای قهقهه منم میشنوین.قاه قاه قاه...
راستی...یه خبر دیگه اینکه من به اتفاق یکی از دوستان خوبم یه وبلاگ مشترک زدیم،یعنی از همون اول مشترک بود،من به نویسنده هاش اضافه شدم،دیگه خبر خاصی نیست،دنیا امن و امانه.اسراییلیها و فلسطینیها دارن همدیگه رو میکشن، آمریکا همچنان به بهانه حذف تروریسم و ایجاد امنیت داره عراق رو میچاپه،آفریقاییها هم که از روی بیکاری توی سر و کله هم میزنن،توی کشور عزیز ما ایران هم عده ای دارن بیت المال رو بالا میکشن و اسمش رو هم با افتخار میذارن«خدمت رسانی در سال پیامبر اعظم(ص)»،اشکالی هم نداره که یه عدهای(چیزی در حدود زیاد)از فقر و نداری،دست به خودکشی و بزهکاری و تن فروشی بزنن.مهم اینه که ما یه کشور بزرگ هسته ای و غنی و بافرهنگی هستیم و با حلوا حلوا کردن و ارج و قرب گذاشتن مسئولان به کشور(بمیرم الهی)،دهن همه ما ایرانیها از شدت شیرینی قندیل بسته...
ولش کن بابا...دلت خوشه بچه.....معذرت میخوام اگه یه خورده تند رفتم،بهتره که پست این دفعه رو بخونین...عرضی نیست تا دفعه بعد...
دلنامه
خوشحالم و به خود میبالم...آخر من عاشقم...
دل آن پسرک مغرور لرزید...گذشت و گذشت...این بار پشتم لرزید،آسمان چرخید، دستانم سست گشت،دلم شکست...باز خوشحالم و به خود میبالم...آخر من عاشقم...
او رفت،اما این جواب صداقتی که با همه جانم به پایش ریختم نبود.منی که با همه قلبم پیش رفتم و دروغ نگفتم و ریا نکردم و وفا کردم.کاش برای رفتنش خبر میداد، مرامی خرج میکرد،خرج این دل پررنج میکرد...باز خوشحالم و به خود میبالم...آخر من عاشقم...
کدامین بیابان تحمل این درد پردرد مرا دارد؟دل دیوانه من قصد سوزاندن صحرا دارد.در اوج تاریکی،فانوسی نمیخواهم.دل من روشن است از آتش عشق،نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق،من و این همه تنهایی...باز خوشحالم و به خود میبالم...آخر من عاشقم...
واژه ها بهانه ای هستند،برای رسیدن به او...او را مینویسم.چه زجرها که نکشیدم و چه زهرها که نچشیدم.جوهر این قلم،خون دل من است.چه جوشان و خروشان بر عرصه کاغذ میجوشد و میکوشد که اسرار دل هویدا سازد،اما غم دل آنقدر جانکاه است که این قلم با همه جوش و خروشش هویدایش نمیتواند ساخت...من و این شور و شیدایی...باز خوشحالم و به خود میبالم...آخر من عاشقم...
در غربت و تنهایی،دل فرسودم و جان فرسودم،تا گم کرده ای را بیابم.هم او که لایقم باشد و هم لایقش باشم.اما کجاست؟...همه دل را به پایش ریختم،قصر عشقی برایش ساختم،باقیمانده جانم را هم برایش باختم...باز خوشحالم و به خود میبالم...آخر من عاشقم...
خدایا تو تنهایی و من هم تنها...اما منی که کوچکترین قطره ام کجا و تویی که اقیانوس بی پایانی کجا؟...تو همه قدرت و رازی و من همه آه و نیازم.قلب لبریز از عشقم را به همه عرضه کردم،اینجاست که فرق میان آدمهایت معلوم میشود.آدمهایی عشق را نمیشناسند و ادعای شناختنش را دارند و گاه به عمد نمیبینند و از باغ نگاه عاشق خویش گل یاسی نمیچینند....باز خوشحالم و به خود میبالم...آخر من عاشقم...
خدایا...این قلب سرریز از عشق من،عشقش را به که ارزانی کند؟مردم از بس بوی تعفن شهوت با نقاب محبت دیدم.از دست این آدم نماهای شیرین گفتار چه ها که نکشیدم.سر سجاده نمازم،همه آه و نیازم.کبوترهای دعایم بر آسمانم،اشک امیدی به چشمانم،روزی خواهد آمد،این را نیک میدانم...باز خوشحالم و به خود میبالم...آخر من عاشقم...
روزی خواهد آمد...نمیدانم چه زمانی و از کجا...اما می آید.هم او که نمیشناسمش و نیامده میخواهمش،کی می آید آن مهربان مهرآسایم،تا برشانه های مهربانش بیاسایم.پس از یک عمر زندگی پر از خستگی،در آغوشش بیارامم،این منم که با قلب شکسته ام آرامم.از کینه و نفرتم خالی،خسته ام از این آدمهای پوشالی،از آنها که از حماقتشان بر صداقت من میخندند،آنان فقط دروغ و ریا و شهوت را میفهمند،گم است عشق در همه زندگیشان......باز خوشحالم و به خود میبالم...آخر من عاشقم...
منم و انتظار یک ناآمده...ناآمده ام می آید و دل من از حضور ناآمده مهربانم روشن است...خدایا یاری ام کن در این تنهایی...این تنها تویی که تنهایی...باز خوشحالم و به خود میبالم...آخر من عاشقم...
سلام...من آمده ام وای وای من آمده ام...عشق فریاد کند...(حق کپی رایت برای خانوم گوگوش محفوظ است
)
بالاخره طلسم رو شکستم و اومدم.میدونم که بدترین وبلاگنویس و لینک دنیا هستم و امیدوارم دوستان منو ببخشن.
در نبود من اتفاقات خوب و بد زیادی افتاد.از افطار سومین احیای ماه رمضون که حرفهای مهم زندگیمو شنیدم...تا فاجعه خانوم امیر ابراهیمی(همون زهره شوکت) در مورد اون فاجعه همین بس که زمونه ی کثیفی شده...آبروی آدما خیلی ارزونه...به قیمت یه هوسبازی...به قیمت یه سرگرمی ابلهانه...فقط میتونم بگم هزاران افسوس.
راستشو بخواین قصد داشتم به علت وقفه طولانی،اونقدر روده درازی کنم که حوصله تونو سر ببرم،اما به دلایلی منصرف شدم.
بگذریم...داستان کوتاهی که میخونین،کاملا اتفاقی به ذهنم رسید.یعنی صدقه سر همصحبتی با یکی از دوستان بود.سعی کردم که کاملا بادیدی باز بنویسمش و جوری باشه که هر کس برداشت خودش رو بکنه و مطمئنا برداشت شما از این داستان لزوما برداشت و قصد من از نوشتن اون نیست.
یه توضیح کوچولو میدم و داستان رو با هم میخونیم...شما با دو شخصیت اصلی روبرو هستین،یکی تک درخت و اون یکی هم چکاوک.هر دو موجودات خوبی هستن اما خوبیهاشون فرق داره.
تک درخت شخصیت ساده ی داره یا بهتر بگم که خودشو به سادگی میزنه تا از خیلی از قید و بند ها رها باشه.چکاوک که اگر چه درایت بالایی داره ولی خیلی محتاطانه عمل میکنه و من هم نمیدونم که از چی میترسه.
هر دو موجود،خوبیهای همدیگه رو درک کردن،همدیگه رو میشناسن،اما اگه میخوان به شرایط مطلوبشون برسن،هر دو طرف باید غرورشونو کنار بذارن و خلاصه اینکه یه چیزایی رو از دست بدن تا به اون دوستی پاکی که میخوان برسن.این داستان نمادی از آدمهای اطراف ماست و توی مثال هم هیچ مناقشه ای نیست.ضمنا اصلا به این فکر نکنین که دو طرف خودخواه هستن چون اینطور نیستن.مهم این نیست که چه کسی به جای چه کسیه،مهم اینه که به چه دریافتی از این داستان میرسیم.امیدوارم که چکاوکهای مهربون سعی نکنن که به زور خودشونو به جای کلاغ سیاه جا بزنن...فقط همین.
تک درخت
تک درخت تنها بود.تنها میان بیشه و دور از بقیه درختان به سر میبرد.هیچ کسی از سایه اش استفاده نمیکرد.هیچکسی از میوه اش نمیخورد و هیچ پرنده ای روی شاخه هایش آشیانه نمیساخت.
کلاغهای بسیاری از تک درخت میخواستند که لابلای شاخه هایش لانه بسازند و از میوه هایش بخورند.تک درخت چند بار راضی به این کار شد،اما کلاغها سوءاستفاده کردند و با نوکهایشان تنه تک درخت را زخمی کردند.تک درخت از پناه دادن به کلاغها پشیمان شد.
گذشت تا پاییز هزار رنگ از راه رسید.چکاوکی خسته از سختی کوچ روی شاخه تک درخت نشست،تا نفسی تازه کند.تک درخت اول از حضور چکاوک خوشش نیامد،اما با خود گفت استراحتش را که کرد به او میگوید که برود.اما نتوانست.چهره دلنشین چکاوک به دل تک درخت نشست.
چکاوک از تک درخت پرسید:«چرا تنهایی؟...»تک درخت گفت:«تو یک دوست خوب به من نشان بده...»چکاوک گفت:«دوست خوب نمی آید،بلکه باید پیدایش کنی...خب حالا باید بروم...»تک درخت گفت:«پیش من بمان...»چکاوک گفت:«فصل کوچ من است،من باید بروم...»و رفت.
اواسط بهار بود که چکاوک برگشت.تک درخت بهترین شاخه هایش را برای چکاوک آماده کرد.چکاوک گفت:«خیلی خوشحال نباش،من باید بروم...»تک درخت گفت:«من که بهترین شاخه هایم را برایت آماده کردم،اگر هم بخواهی شکافی میان تنه من است که میتوانی برای همیشه آنجا بمانی...»
چکاوک گفت:«چرا فکر میکنی که من باید پیش تو بمانم؟...»تک درخت گفت:«من فکر میکنم که شرط اول دوستی صداقت و خوبی است.من همیشه سعی کرده ام که درخت خوبی باشم و شرط اول خوبی هم این است که به کسی بدی نکرده باشی و من تابه حال به هیچ کس بدی نکرده ام.در ضمن حرفهایت و دلم به من میگوید که تو پرنده خوبی هستی...فقط همین»چکاوک گفت:«من هم خوب میدانم که تو چه درخت خوبی هستی.نگران نباش...زمان همه چیز را معلوم میکند...من کم کم باید بروم...»تک درخت گفت:«اگر میروی،باز هم پیش من بیا...»چکاوک گفت:«شاید...»و باز هم رفت،اما این بار معلوم نبود که چکاوک کی می آید...
سلام...خیلی میبخشین که دیر به دیر میام.ولی باور کنین سرم خیلی شلوغه... بگذریم...ماه رمضون مبارک و امیدوارم که طاعات و عباداتتون،مورد قبول درگاه حق باشه.مادرم یه حرف قشنگی میزنه(البته امیدوارم بدتون نیاد):«روزه اون نیست که فقط گشنه باشیم...یه چهارپا رو هم میشه بست و از سحر تا افطار چیزی بهش نداد. مهم اونه که خودت روزه باشی...همه اعضای بدنت روزه باشن...»ایشالله نه تنها ماه رومضونا،بلکه همه ماههای سال رو آدم باشیم(آیدا خانوم شما رو به همین ماه عزیز قسم،ازتون خواهش میکنم که توی این پست،طرح موضوع و یه بحث خفن رو شروع نکنین.چون اولا من به هیچ وجه سوادشو ندارم.درثانی،با اینکه هم اندیشی و بحث رو خیلی دوست دارم،اما دوست ندارم این ماه رومضونی فکرم مشغول این بشه که یه جواب دو سه متری بنویسم که هم عقلانی باشه و هم شما رو راضی نگه داره).
من از فال و این جور چیزا خوشم نمیاد و اعتقادی هم بهش ندارم.اما هر از چند گاهی یه تفالی به دیوان حافظ میزنم.توی چند روز متوالی،فقط یه شعر برام اومد.البته اینا منو به فال معتقد نمیکنه،ولی کتمان نمیکنم که شیرینی خاصی داره.نه اینکه زندگیمو بر اساس فال بذارم و...فاتحه...
فالی که واسم اومد این بود که من با تلخیص براتون مینویسم:
زان یار دلنوازم،شکریست باشکایت/گر نکته دان عشقی،بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت،هر خدمتی که کردم/یا رب مباد کس را،مخدوم بی عنایت
در زلف چون کمندش،ای دل مپیچ،کان جا/سرها بریده بینی،بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را،خون خورد و می پسندی/جانا روا نباشد،خونریز را حمایت
از هر طرف که رفتم،جز وحشتم نیفزود/زنهار از این بیابان،وین راه بینهایت
در این شب سیاهم،گم گشت راه مقصود/از کوچه ای برون آ،ای کوکب هدایت
عشقت رسد به فریاد،ور خود به سان حافظ/قرآن ز بر بخوانی،در چارده روایت
القصه...همیشه از این نالیدم که سرم شلوغه و به همین بهونه هر از چند گاهی این وبلاگ زبون بسته رو ول کردم به امون خدا.حالا هم باید یه چند وقتی ازش دور باشم. دوری از سوما و دوستانم خیلی برام سخته،بخصوص بعضیا.اما چاره ای نیست.تا نیمه اول آذر سوما آپ نمیشه.اما سعی میکنم که به دوستان سر بزنم.دلیل این آف بودنها هم بمونه واسه بعد.
قراره چیزای جالبی بنویسم.پست بعدی سوما که آذر ماه خواهدبود،اسمش«دانشجو و هزار...»هست.خیلی وقته که طنز ننوشتم،بهتره از توی آرشیوم،یکی دوتاشو رو کنم،تا ملت نگن:«سوما غمباد گرفته...
»روحیه طنزمو ازم گرفتن،اینم بمونه...ولی ببینم چی پیش میاد.بعدا یه داستان دیگه خواهید خوند،با نام«یاهو مسنجر»که در مورد آدمای نقابدار تنهای دنیای چته.فکر کنم بد نباشه.یه داستان دیگه هم هست،با عنوان«قلب فلزی»که در سال 1700 شمسی اتفاق می افته.داستان یه دانشمند جوون ایرانیه که توی دو راهی،باید بین نامزدش و ربات دست سازش یکی رو انتخاب کنه...و خیلی داستانای دیگه که اگه بخوام اسمشونو بگم،دو سه پست باید وقت صرف کنم.اگه از داستان خوشتون میاد،من لینکی به نام«حمید»دارم که داستان کوتاه مینویسه.از داستاناش خوشم میاد.در نبود من(و حتی موقعی که بودم)میتونه انتخاب خوبی برای یه داستان خوب خوندن باشه.منو باش...عین بابا بزرگایی شدم که میخوان برن سفر، همه رو سفارش میکنن.مخلص کلام اینکه،با دست پر میام
.
خب...بهتره بریم سر اصل مطلب.خودتون خوب میدونین که داستانای سوما هیچ ربطی به هم ندارن،خصوصا این یکی.من قول این داستان رو به خواهر گلم«گلاره»داده بودم و از اونجایی که خیلی برام عزیزه،فقط اسم اونو روی یکی از شخصیتهای این داستان گذاشتم و دیگه هیچی.تمام مدتی که این داستان رو مینوشتم،در حسرتش بودم. همه میگن که ما رو مثل خواهرت بدون،ولی از حرف تا عمل یه دنیا فاصله است. بگذریم...این بار سراغ یه خانواده زن سالار رفتم.خواهش میکنم موضع گیری نکنین. این داستان کاملا بیطرفانه نوشته شده.چنین خانواده ای با چنین مختصاتی،وجود داره و من از اونا الهام گرفتم.تنها کاری که کردم،یه پایان(خوب یا بدش به شما مربوط میشه)متفاوت براش نوشتم که اون همخواسته قلبی من نبود،داستان این رو میطلبید.فقط اینو بگم که خانواده های مرد و یا زن سالار،خانواده های لولوخورخوره ای نیستن.فقط سالار خانواده،مستبدانه فکر میکنه که راهکارهاش برای زندگی بقیه اعضای خانواده مفیده و اصلا هم قصد بدی نداره.ناخواسته باعث عذاب یه عده دیگه میشه.خیلی توضیح نمیدم،بهتره خوتون بخونین...
دعوا تمام شد...
روی تختخوابم دراز کشیده بودم.به این فکر میکردم که این چه زندگی است که ما داریم.غرق این افکار بودم که مادرم وارد اتاقم شد و گفت:«این چیه که توی دفتر خاطراتت نوشتی؟...مگه من لولوام؟..»بی تفاوت نگاهش کردم و بعد از یک مکث بسیار طولانی گفتم:«دفترخاطرات خودمه...حریم شخصی خودمه...هرچی بخوام توش مینویسم...واقعیتو نوشتم،به خودم که دروغ نمیگم...»این حرفهای من مادرم را خیلی آتشی کرد.چند صفحه آخر آن را پاره کرد و دفتر خاطرات را روی میزم گذاشت و رفت.وقتی به صفحات کنده شده دفتر خاطراتم نگاه میکرم،دلم میخواست که زارزار گریه کنم.نه به خاطر اینکه مادرم دفتر خاطراتم را پاره کرد،،برای اینکه چرا زندگی مان اینقدر سگی است؟در خانه ما هیچکس حق انتخاب ندارد جز مادرم.همه چیز به سلیقه اوست.من در پزشکی درس میخواندم،درحالی که عشق علاقه ام گرافیک بود.نمیتوانستم به مادرم حالی کنم که من از خون و دل و روده آدمها حالم به هم میخورد.حرف،حرف خودش بود.
آن شب قرار بود،به خانه خاله پوران برویم.من لباس اسپرت پوشیدم.اما مادرم گفت: «هنوز باورت نشده که یه خرس گنده ای...برو پیرهن آبیتو با شلوار سیاهتو بپوش...» از اینکه یک بار هم که شده بتوانم جلوی مادرم حرفم را به کرسی بنشانم واقعا احساس خوبی داشتم.بیچاره خواهرم،گلاره،با اینکه از رنگ سورمه ای بدش می آمد،اما همیشه حرف مادر را گوش میکرد.من تنها عضو خانواده بودم که رو در روی مادرم می ایستادم.نه اینکه بی احترامی کنم.ولی سعی میکردم که احقاق حق کنم.
مادر برای اینکه مرا قانع کند،از پدرم پرسید:«سهراب...اون نباید پیرهن آبی و شلوار سیاهشو بپوشه؟...»پدرم با بی تفاوتی همیشگی گفت:«نمیدونم...شاید...»مادر بلافاصله گفت:«دیدی پدرتم با من موافقه...حالا بگو نه...»تا خواستم چیزی بگویم مادرم حرفم را برید و با اخم رو به پدرم کرد و گفت:«سهراب...مگه بهت نگفته بودم که هرجا میری اول موهاتو خوب شونه کن...»بعد هم رفت آشپزخانه که طبق عادت آب و گاز را چک کند.از آنجا داد زد:«گودرز...باز که آشغالا رو دم در نذاشتی...»من یواشکی گفتم:«اینم مامانه که ما داریم...»مادر عصبانی فریاد زد:«اوی...شنیدم چی گفتیا...» گفتم:«بابا سوییچو بده میخوام ماشینو از تو پارکینگ دربیارم»مادر کیسه زباله را جلوی صورتم گرفت و گفت:«این یادت نره...»از ماشین که پیاده شدم تا پدرم بنشیند، پدر یواشکی گفت:«این اولش بود،قسمت اصلی خونه خاله است...»
غروب بود.توی هال نشسته بودیم.من داشتم به گلاره،انگلیسی یاد میدادم،که یهو تلفن زنگ زد.تلفن به گلاره نزدیکتر بود.گوشی را برداشت.پس از سلام و احوالپرسی گوشی را به من داد.همکلاسم مژگان بود.میگفت:«شما توی جلسه امروز شرکت نکردین.گروه قرار گذاشته که جمعه با هم بریم،فیلم«هامان»رو ببینیم.میگن فیلم قشنگیه...گفتم که خبر بشین.توی سینما میبینمتون...»بعد از تشکر و خداحافظی متوجه حرکات نامشخصی از گلاره شدم.مادرم را دیدم که از اتاق با عصبانیت بیرون می آید.تازه متوجه شدم که آن بالا و پایین پریدنهای گلاره بابت چه بود.مادرم با اوقات تلخی گفت:«این دختره کی بود؟از این غلطا نمیکردی...»گفتم:«یکی از همکلاسام بود.میخواست نتیجه جلسه امروزو بهم خبر بده...خودتون که شنیدین...»این حرف،به مادرم برخورد.گفت:«مگه توی اون گروه کوفتیتون،پسر نیست که این دختره اینجا زنگ زده؟...»من که از سینجیمهای همیشگی مادرم خسته شده بودم،گفتم:«حتما نبوده که اون زنگ زده...»مادرم گفت:«پس تو لندهور اونجا چه غلطی میکنی؟»گلاره وسط حرف مادر پرید و گفت:«واااای مامان...دوباره شروع نکنین...خسته شدم،توی این خونه،همیشه جنگ و دعواست...»مادر گفت:«ناراحتی،میتونی بری توی اتاقت»گفتم: «آره بریم توی اتاق...خفه شیم...همیشه همینه...هیچوقت نشده که حرفامونو...» یهو تلفن زنگ زد.گلاره گوشی را برداشت.حال و احوالی کرد و رو به مادر گفت: «مامان...خاله پورانه...»مادر گفت:«گوشی رو بذار.از توی اتاق جواب میدم»به پدرم گفتم:«خونسردی شمام دیگه نوبره...»گلاره به سرعت به سمت اتاقمان رفتیم.هنوز وارد اتاقم نشده بودم که به گلاره گفتم:«دیگه تحمل ندارم...من امشب باید بزنم بیرون...»انگار گلاره منتظر این جمله از من بود و گفت:«منم باهات میام...»نتوانستم که نه بیاورم.هر دو به اتاقمان رفتیم.من سریع آماده شدم.از اتاق بیرون آمدم.
6-5 دقیقه بعد،گلاره هنوز کاملا آماده نشده بود.در زدم و اجازه خواستم.به اتاقش رفتم و به شوخی گفتم:«این دفعه رکورد زدی...این دفعه چه زود داری آماده میشی...».گلاره گفت:«مامان دنبالمون نمیگرده؟»گفتم:«حتما بابا با اون آرامشش،مامانو آروم میکنه...»گلاره راضی شد.روسری مشکی-قهوه ای اش را به سر کرد.با آن صورت سبزه نمکینش،آنقدر زیبا شده بود که حسودی ام میشد مال کس دیگری باشد.دستی کشید و موهای بیرون مانده از روسری را به داخل انداخت. از من پرسید:«خوبه...؟»گفتم:«تو همیشه خوبی...»سرش را روی سینه ام گذاشت. نگاهش کردم و پیشانی اش را بوسیدم.وقتی برای تلف کردن نداشتیم.هر دو به بیرون رفتیم.هوا تاریک شده بود.خیلی از خانه دور نشده بودیم.هوا خیلی سرد بود. گلاره لباس گرمی نپوشیده بود.کاپشنم را روی دوشش گذاشتم.فکر کردم که به پارک نزدیک خانه مان برویم.مردی میانسال داخل یک پیت حلبی،آتش روشن کرده بود و خودش را گرم میکرد.از او اجازه خواستم که کنار آتش بایستیم.قبول کرد و پس از مدتی صحبتمان گل انداخت.او از خاطراتش میگفت:«...همین چند شب پیشا،یه ماشینی جسد یه دختر و پسر رو همینجا،دم پارک انداخت و رفت...»یک جوری شدم.پس از چند دقیق از مرد خداحافظی کردیم و توی پیاده روها قدم میزدیم.نمیدانم چرا ناخودآگاه دم در خانه خودمان رسیدیم.انگار خانه ما،با همه تاریکی اش،امنترین جای عالم بود.به گلاره پیشنهاد دادم که به خانه برویم.گفت:«الان مامان...اصلا بریم خونه خاله...»گفتم:«بریم اونجا چی بگیم؟»راضی شد.کلید را انداختم و آرام آرام وارد حیاط خانه شدیم.
صدای داد و فریاد مادر می آمد.طبق معمول داشت سر پدر فریاد میکشید:«...اصلا میدونی چیه؟من نمیدونم چرا زن تو احمق شدم...تو توی هیچ جای زندگی کمک حال من نبودی.با همین بی عرضگیهات،این بچه های بی شعورت رفتن بیرون...میدونی کدوم گوری ان؟...نه چرا باید بدونی؟...اصلا لازم نیست بدونی...دنیا رو آب ببره...آقا رو خواب میبره...»کنار آشپزخانه ایستاده بودیم.پدر و مادر اصلا متوجه حضور ما نشدند. مادر همه اش داد و فریاد میکرد و از بخت بدش مینالید.پدر داشت،بادمجان سرخ میکرد.مادر هم دور برداشته بود و بی رقیب،هر چه میخواست به پدر میگفت.پدر اصلا مادر را نگاه نمیکرد.صدای مادر اعصاب خردکن تر از همیشه بود و یک لحظه قطع نمیشد.یهو پدر ماهیتابه را به سمت مادر پرتاب کرد.روغن به صورت مادر پاشید. ماهیتابه را برداشت و چند ضربه محکم به سر مادر زد و گفت:«خسته ام کردی زن...دیگه بسه...»آنقدر سریع اتفاق افتاد که من و گلاره شوکه شدیم.به طرف مادر دویدیم.گلاره مادر را در آغوش گرفت.مادر را صدا زد.اما مادر جانی در بدن نداشت.